حکایت راه رفتن یه فلج

بروزرسانی شده در ۰۸ خرداد ۱۳۹۹
حکایت راه رفتن یه فلج
زمان مطالعه : 1 دقیقه 365 بازدید 0 نظر

حکایتی جالب و انگیزشی از راه رفتن یک فلج و نشان دادن قدرت اراده

هفت سالی می شد که راه نرفته بودم.
پزشک پرسید: این چوب ها چیست؟
گفتم: فلجم.
گفت: آنچه تو را فلج کرده همین چوب هاست!
سینه خیز، چهار دست و پا قدم بردار و راه بیفت...
چوب های زیبایم را گرفت.
پیش رویم  شکست و در آتش سوزاند...
حالا من راه می رم،
اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه می کنم، تا ساعت ها، بی رمقم...

برتولت برشت

برتولت برشت - معجزه راه رفتن

با عضویت در خبرنامه می توانید از جدیدترین مقالات، اخبار و تخفیف های ویژه در ایمیل خود با خبر شوید...